𝐏𝐚𝐫𝐭 28
هرچه به پارک قدیمی نزدیکتر میشدم، خیابانها خلوتتر میشدند.
پارک سالها بود که تقریباً متروکه شده بود.
یک دروازهی زنگزده داشت و پشت آن، درختهای بلند و نیمهخشک دیده میشدند.
وقتی وارد شدم، صدای خشخش برگها زیر کفشهایم پیچید.
— کسی اینجاست؟
جوابی نیامد، چند قدم جلوتر رفتم، قلبم تند میزد.
— من اومدم.
باز هم سکوت، به اطراف نگاه کردم، هیچکس نبود.
بعد صدایی شنیدم.
— میدونستم میای.
برگشتم.
مردی چند متر دورتر ایستاده بود.
لباس تیرهای پوشیده بود و چهرهاش آرام و جدی بود.
نگاهش عجیب بود، نه ترسناک...
— شما کی هستید؟
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— اسم من راگویل است.
اسمش برایم ناآشنا بود.
— شما اون نامه رو فرستادید؟
راگویل جواب نداد، فقط به دستم نگاه کرد.
— هنوز پر رو همراهت داری؟
خشکم زد.
— از کجا میدونی؟
راگویل آهسته گفت:
— چون کسی که آن را برایت فرستاده، میخواسته مطمئن شود تو میآیی.
— «کسی»؟
— هنوز وقتش نرسیده که اسمش را بدانی.
اخم کردم.
— من از این حرفها چیزی نمیفهمم.
راگویل لبخند خیلی کمرنگی زد.
— طبیعی است.
چند قدم به من نزدیک شد.
— چون تو هنوز حتی نمیدانی خودت چه چیزی هستی.
قلبم فرو ریخت.
— من... چی هستم؟
راگویل به چشمانم نگاه کرد.
برای اولین بار، در نگاهش چیزی شبیه نگرانی دیدم.
— یک انسان
نفس راحتی کشیدم.
— خب... این که چیز عجیبی نیست.
— اما انسانی با یک ویژگی که نباید وجود داشته باشد.
سکوت کردم.
راگویل ادامه داد:
— تو میتوانی روی سرنوشت اثر بگذاری.
خندیدم.
نه از روی خوشحالی.
از روی ناباوری.
— ببخشید؟
— چند روز پیش، آن کودک در پارک را به یاد داری؟
لبخند از صورتم محو شد.
— شما آنجا بودید؟
— نه.
— پس از کجا...
— چون آن اتفاق را دیدیم.
سرم گیج رفت.
— «ما» کی هستیم؟
راگویل به آسمان نگاه کرد.
— کسانی که سالهاست از انسانها محافظت میکنند.
باد شدیدی وزید.
برگها در هوا چرخیدند و برای یک لحظه...
صدای بالهایی بزرگ را شنیدم.
سرم را بالا بردم ، هیچچیز نبود.
اما راگویل آرام گفت:
— آنها از مدتها قبل تو را زیر نظر دارند.
— چرا؟
راگویل جواب نداد.
فقط گفت:
— چون یک روز، تو باید انتخابی انجام بدهی که روی زمین و آسمان تأثیر میگذارد.
— چه انتخابی؟
این بار نگاهش مستقیم در چشمانم بود.
— هنوز نمیدانیم.
مکث کرد.
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت سرمان آمد.
هر دو برگشتیم.
راگویل فوراً حالتش تغییر کرد
دیگر آن مرد آرام چند لحظه قبل نبود
راگویل با صدایی ارزان گفت :
_ جبرئیل ! تو..اینجا..
در کنارش هاله ای سیاه و مخوف داشت، اما به طرز عجیبی آرامش بخش بود.
پارک سالها بود که تقریباً متروکه شده بود.
یک دروازهی زنگزده داشت و پشت آن، درختهای بلند و نیمهخشک دیده میشدند.
وقتی وارد شدم، صدای خشخش برگها زیر کفشهایم پیچید.
— کسی اینجاست؟
جوابی نیامد، چند قدم جلوتر رفتم، قلبم تند میزد.
— من اومدم.
باز هم سکوت، به اطراف نگاه کردم، هیچکس نبود.
بعد صدایی شنیدم.
— میدونستم میای.
برگشتم.
مردی چند متر دورتر ایستاده بود.
لباس تیرهای پوشیده بود و چهرهاش آرام و جدی بود.
نگاهش عجیب بود، نه ترسناک...
— شما کی هستید؟
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— اسم من راگویل است.
اسمش برایم ناآشنا بود.
— شما اون نامه رو فرستادید؟
راگویل جواب نداد، فقط به دستم نگاه کرد.
— هنوز پر رو همراهت داری؟
خشکم زد.
— از کجا میدونی؟
راگویل آهسته گفت:
— چون کسی که آن را برایت فرستاده، میخواسته مطمئن شود تو میآیی.
— «کسی»؟
— هنوز وقتش نرسیده که اسمش را بدانی.
اخم کردم.
— من از این حرفها چیزی نمیفهمم.
راگویل لبخند خیلی کمرنگی زد.
— طبیعی است.
چند قدم به من نزدیک شد.
— چون تو هنوز حتی نمیدانی خودت چه چیزی هستی.
قلبم فرو ریخت.
— من... چی هستم؟
راگویل به چشمانم نگاه کرد.
برای اولین بار، در نگاهش چیزی شبیه نگرانی دیدم.
— یک انسان
نفس راحتی کشیدم.
— خب... این که چیز عجیبی نیست.
— اما انسانی با یک ویژگی که نباید وجود داشته باشد.
سکوت کردم.
راگویل ادامه داد:
— تو میتوانی روی سرنوشت اثر بگذاری.
خندیدم.
نه از روی خوشحالی.
از روی ناباوری.
— ببخشید؟
— چند روز پیش، آن کودک در پارک را به یاد داری؟
لبخند از صورتم محو شد.
— شما آنجا بودید؟
— نه.
— پس از کجا...
— چون آن اتفاق را دیدیم.
سرم گیج رفت.
— «ما» کی هستیم؟
راگویل به آسمان نگاه کرد.
— کسانی که سالهاست از انسانها محافظت میکنند.
باد شدیدی وزید.
برگها در هوا چرخیدند و برای یک لحظه...
صدای بالهایی بزرگ را شنیدم.
سرم را بالا بردم ، هیچچیز نبود.
اما راگویل آرام گفت:
— آنها از مدتها قبل تو را زیر نظر دارند.
— چرا؟
راگویل جواب نداد.
فقط گفت:
— چون یک روز، تو باید انتخابی انجام بدهی که روی زمین و آسمان تأثیر میگذارد.
— چه انتخابی؟
این بار نگاهش مستقیم در چشمانم بود.
— هنوز نمیدانیم.
مکث کرد.
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت سرمان آمد.
هر دو برگشتیم.
راگویل فوراً حالتش تغییر کرد
دیگر آن مرد آرام چند لحظه قبل نبود
راگویل با صدایی ارزان گفت :
_ جبرئیل ! تو..اینجا..
در کنارش هاله ای سیاه و مخوف داشت، اما به طرز عجیبی آرامش بخش بود.
- ۹۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط